- ۳ نظر
- ۲۱ ارديبهشت ۹۲ ، ۲۰:۲۱
عاشقانه هایش را برای تو فرستاده ست!
گاه در کوچه می رقصد و پای کوبی می کند!
گاه شیشه ی ِ پنجره ی ِ اتاقت را می نوازد…
و برای قدم زدن، می خواندت
برخیز و خویش را از غمی که تا مرگ ِ احساس می بردت، رها ساز
خیس شو در بارانی که روحت را طراوات می دهد
باران، همه بهانه است
موهبتی ست از سوی ِ خدا
گاه، خدا نیز بهانه می کند
و مست می شود
برای بارش ِبوسه هایش
و تا آغوش بکشد تو را
از همه ی ِ آن لرزه گناهانی که سبب ِ اندوهت می شوند
آری، سروده ام را بگذار به حساب ِ تب و هذیان
اما باور دار که
آغوش ِ او بسیار بزرگ است ...
احساس جاری میشود در چشم هایم ...
وقتی صدای آب دلتنگی فراق را در جانم تازه میکند ...
ما دلمان را قرص کرده ایم به حضور تو ...
حتی اگر تمام سلام های ما هم بی پاسخ بمانند که نمیمانند..عیبی ندارد ...
ما هم خدایی داریم ... همان خدایی که وعده آمدنت را داد ...
همان خدایی که خواست شما پاک باشید و مطهر ...
ضجه های عقربه های ساعت کشنده اند..مخصوصا جمعه وقت غروب ...
پس تو کجایی که بیایی..همه ی ما انسانها شبیه هم بشویم ...
زلال..روشن..آرام ... کاش میدانستم ...!
صلوات و التماس دعای فرج
عجب دوره ای ست !
جمله ی :
"این مکان مجهز به دوربین مدار بسته است"
بیشتر اثر میگذارد ...
تا "عالم محضر خداست ..."