راستی! فاطمیه نزدیک است...
پنجشنبه, ۸ فروردين ۱۳۹۲، ۱۰:۳۴ ق.ظ
زیر باران دوشنبه بعدازظهراتفاقی مقابلم رخ دادوسط کوچه ناگهان دیدم زن همسایه بر زمین افتادسیبها روی خاک غلطیدندچادرش در میان گرد و غبارقبلاً این صحنه را... نمیدانمدر من انگار میشود تکرارآه سردی کشید، حس کردمکوچه آتش گرفت از این آهو سراسیمه گریه در گریهپسر کوچکش رسید از راهگفت: آرام باش! چیزی نیستبهگمانم فقط کمی کمرم...دست من را بگیر،گریه نکنمرد گریه نمیکند پسرمچادرش را تکاند، با سختییاعلی گفت و از زمین پا شدپیش چشمان بیتفاوت مانالههایش فقط تماشا شد*** صبح فردا به مادرم گفتمگوش کن! این صدای روضهی کیستطرف کوچه رفتم و دیدمدر و دیوار خانهای مشکی است*** با خودم فکر میکنم حالاکوچهی ما چقدر تاریک استگریه، مادر، دوشنبه، در، کوچهراستی! فاطمیه نزدیک است...
- ۹۲/۰۱/۰۸