معامله ...
سه شنبه, ۳ بهمن ۱۳۹۱، ۱۲:۵۷ ب.ظ
پدر: دوست دارم با دختری به انتخاب من ازدواج کنی !
پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم !
پدر: اما دختر مورد نظر من ، دختر بیل گیتس است ...
پسر: آهان اگر اینطور است ، قبول است .
پدر به نزد بیل گیتس می رود و ...
پدر: برای دخترت شوهری سراغ دارم !

بیل گیتس: اما برای دختر من هنوز خیلی زود است که ازدواج کند !

پدر: اما این مرد جوان قائم مقام مدیرعامل بانک جهانی است !!
بیل گیتس: اوه، که اینطور ! در این صورت قبول است ...
بالاخره پدر به دیدار مدیرعامل بانک جهانی می رود
پدر: مرد جوانی برای سمت قائم مقام مدیرعامل سراغ دارم .
مدیرعامل: اما من به اندازه کافی معاون دارم !
پدر: اما این مرد جوان داماد بیل گیتس است !!!
مدیرعامل: اوه ، اگر اینطور است ، باشد ...
و معامله به این ترتیب انجام می شود ... به همیـــــــــــــن راحتی

.
.
.
نتیجه اخلاقی داشت هاااا !!!