دوشنبه
اول مهر:امروز روز اولی است که من دانشجو شده ام. شماره ی کلاس را از روی
برد پیدا کردم. توی کلاس هیچ کس نبود، فقط یک پسر نشسته بود. وقتیپرسیدم
«کلاس ادبیات اینجاست؟» خندید و گفت:بله، اما تشکیل نمی شه(!)ودوباره در
مقابل تعجبم گفت که یکی دو هفته ی اول که کلاس ها تشکیل نمی شود و خندید.
با اینکه از خندیدنش لجم گرفت، اما فکر کنم او از من خوششآمده باشد؛ چون پرسید که ترم یکی هستید یا نه. گمانم می خواست سر صحبت راباز کند و بیاید خواستگاری؛ اما شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرمزیاد نخندد!
***
هیچ منظور خاصی ندارم ها به خانوما بر نخوره
با اینکه از خندیدنش لجم گرفت، اما فکر کنم او از من خوششآمده باشد؛ چون پرسید که ترم یکی هستید یا نه. گمانم می خواست سر صحبت راباز کند و بیاید خواستگاری؛ اما شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرمزیاد نخندد!
***
هیچ منظور خاصی ندارم ها به خانوما بر نخوره
- ۲ نظر
- ۲۳ ارديبهشت ۹۲ ، ۱۵:۵۰